سلام دوستان بعد از مدت ها یادم افتاد که یه وبلاگیم دارم!
دیشب داشتم فکر می کردم یه قضیه رو براتون تعریف کنم اما اون قضیه یادم رفت اما اشکال نداره یکی دیگش رو تعریف می کنم.
ترم سه یعنی نیمسال اول تحصیلی سال ۸۹ بودیم و زمستون اراک تا مغز استخون رو می ترکوند شنیدیم مسئول خوابگاه داره تو میکروفون اعلام می کنه که امشب ساعت نه و نیم اونایی که توی برنامه ی استخر ثبت نام کردن آماده باشن(خوشبختانه خوابگاه ما توی خود دانشگاه قرار داره و بیرون از اون نیست و چون دانشگاهمون کوچیکه استخر نداریم برای همین استخر های بیرون رو به صورت سانس اختصاصی اجاره می کنیم)من هم برای اولین بار تصمیم گرفتم کارت یکی از بچه ها رو بگیرم و برم استخر سریع پریدم لباس پوشیدیم و اومدم کفش بپوشم که دیدیم بچه ها زدن تو پوزمون که چرا می خوای کفش بپوشی؟!گفتم پس چیکار کنم گفتن بابا کفش بپوشی ببری اونجا که خیس میشه و موقع برگشت داغون میشی ما هم گفتیم لابد یه تجربه ای دارن که می گن دیگه برای همین همه دمپایی پوشیدیم و اونم چه دمپایی هایی بی مرام سفیدیش از ۱۰۰ متری تو چشم می زد ...
سرتون رو درد نیارم من و بچه های اتاق با خوشحالی و خنده از خوابگاه پریدیم بیرون که یهو خنده رو لب من و هر کس دیگه ای که دمپایی پاش بود ماسید...
چرا؟؟؟
اگر یادتون باشه گفتم که خوابگاه ما توی دانشگاهه و چون اون شب یه مراسم توی دانشگاه بود و از قرار مراسم خیلی رسمی ای هم بود و همه اتو کشیده بودن و با ذکر این نکته که مسیر خوابگاه دختران و پسران یکیه ما ناگهان با یک لشکر دختر هم دانشگاهی که نمی دونم چرا اون شب همه ی کسایی که ما می شناختیم تو این مراسم حضور پرشوری داشتن رو به رو شدیم و مرتب زمزمه ی اینا چرا اینجورین به گوشمون می رسید آقا من یکی که دیگه زدم رگ بی خیالی اما یکی از بچه ها که خیلی حساس بود سعی می کرد خودش رو پشت ما قایم کنه و تا اونجا هی من و بقیه رو مورد لطفش قرار داد و تا اونجا فحش خوردیم!!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 0:18  توسط محمد اهوازی
|
سلام
عادتم بود همیشه وقتی سلام می کردم کلی علیکم و انشاالله و اینا می چسبوندم تهش تا اینکه یکی از بچه ها بهم گیر داد و گفت چرا هروقت باهات سلام می کنیم برامون عربی حرف می زنی دیدم حرفش خداییش درسته اما گفتم حالا ما درسته عرب نیستیم اما با عرب ها آشنا هستیم و باهاشون زندگی کردیم بلاخره تو این همه مدت سنگ هم بود خرد میشد!
اصلا ما همه ی قوم های کشور رو دوست داریم و بهشون احترام می گذاریم.
خب چی می خواستم بگم چی شد!
بعد از مدت ها که مطالب قبلی رو پاک کرده بودم (یکی از دلایلش لو رفتن آدرس وبلاگم توی دانشگاه بود ترسیدم از طرف دوستان مجازات بشم!)امشب هوس کردم یکم درد دل کنم.الان روزهای آخریه که دارم کنار خانواده سر می کنم آخه قراره سیزده ام راه بی افتم و برگردم اراک برای همین دچار حس غریبی شدم.بدبختی اینه همچین که برسی اراک دیگه خدا می دونه برگشت بعدیت کیه اما خدا وکیلی همینهاش هم خیلی شیرینی رفتن یه تلخی داره یه شیرینی تلخی اش که دوری از خانواده است اما شیرینی اش دو جا خودش رو نشون می ده یکی وقت رسیدن به مقصده که دوستان و بر و بچه ها رو می بینی و دوباره دیوونه بازی و یکی هم وقتی بعد از مدت ها به خونه بر می گردی همه سراغت رو می گیرن و همه می خوان ببیننت و هووووووووووووو همین الان که دارم صحبت می کنم تا دو ساعت پیش خو.نه ی عموم بودیم که به خاطر من مهمونی داده بودالبته دلتون رو خوش نکنید که شما هم اینطوری می شید بلاخره باید یه پتانیسل هایی هم وجود داشته باشه مثلا من بزرگترین نوه ی پسر پسری هستم و مهمتر از اون فرزند ارشد جناب سرهنگ هستم و بله دیگه...
امروز داشتم یکم از دیونه بازی هامون رو برای خانواده تشریح می کردم برای شما هم می گم حال کنید قضیه از اونجا شروع شد یه بار با یکی از بچه ها بلند شدیم رفتیم توی محوطه ی خوابگاه یه چرخی بخوریم یهو چشممون به یه حسگر نور افتاد شک کردیم که شاید این مال چراغ های برق محوطه باشه خلاصه سریع موبایل ها رو در آوردیم و چراغ قوه ها رو روشن کردیم و نورش رو گرفتیم به حسگر بیچاره مدت زیادی گذشت دیگه داشتیم بی خیال می شدیم که یهو با یه صدای تقه ی بلند به خودمون اومدیم و دیدیم خیابون کنار خوابگاه کامل خاموش شده و منظره ی هولناکی به وجود اومده آقا ما رو می گی داشت قند تو دلمون آب می شد که چی کار کردیم به به به به بعدش هم با یه احساس سرافرازی و غرور فراوان منطقه رو ترک کردیم که یه وقت گیر نیروی های حراست نی افتیم.از اون به بعد دیگه تک خوری نکردیم همیشه بچه ها رو جمع می کنیم با هم می ریم تفریح
+ نوشته شده در سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 0:57  توسط محمد اهوازی
|
سلام دوستان شاید بگید این وبلاگ به چه دردی میخوره وقتی مطلب نداره والا الان من توی سایت دانشگاه مسئولم برای همین وقت نمی کنم به وبلاگم سر بزنم برای همین فعلا پستی وجود نخواهد داشت البته چون نمیتونستم قید خوابگاهیا رو بزنم رفتم و یک گروه به همین اسم توی سایت انجمن تاسیس کردم حیف که برای کاربرای عادی قابل مشاهده نیست . مطالب قبلی هم حذف کردم چون اون مطالب مال وقتی بود که کسی من رو نمیشناخت اگر اون مطالب رو یه وقت بچه های دانشگاه می دیدن به فنا میرفتم البته هیچ کدوم عرضه ش رو ندارن که بخوان با من کاری کنن اما خب زشت بود دیگه!
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:4  توسط محمد اهوازی
|